تبليغاتX
mehrezamini

mehrezamini

مهر زمینی

یک درس آموزنده

مردی در کنار رودخانه‌ای ایستاده بود. ناگهان صدای فریادی را می‌شنود و متوجه می‌شود که کسی در حال غرق شدن است. فوراً به آب می‌پرد و او را نجات می‌دهد. اما پیش از آن که نفسی تازه کند فریادهای دیگری را می‌شنود و باز به آب می‌پرد و دو نفر دیگر را نجات می‌دهد.
اما پیش از این که حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک می‌خواهند می‌شنود. او تمام روز را صرف نجات افرادی می‌کند که در چنگال امواج خروشان گرفتار شده‌اند غافل از این که چند قدمی بالاتر دیوانه‌ای مردم را یکی یکی به رودخانه می‌انداخت.

نتیجه : واقعا چه نتیجه ها که از این داستان نمیشه گرفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:3  توسط معصومه  | 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند .آن ها عاشقانه یکدیگررا دوست داشتند.
زن جوان : خواهش می کنم ميشه يه كم يواش تر بري ! من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب اما اول باید بگویی خیلی دوستم داری!!
زن جوان: دوستت دارم حالا می شود یواش تر برونی؟!
مرد جوان : مرا محکم بگیر.
زن جوان : خوب حالا می شه یواش تر بری؟!
مرد جوان: باشه به شرط این که کلاه کاسکت مرا بر داری و روی سر خود بگذاری. آخه نمی تونم راحت برونم .اذیتم می کنه!

***

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سيکلت با ساختمان حادثه آفريد. در اين حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور رخ داد یکی از دو سرنشینان زنده ماند و ديگری در گذشت.
مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود.پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 13:53  توسط معصومه 

 
در خواستهای من از خدا
از خداخواستم  تا دردهایم را التیام بخشد .
خداپاسخ گفت :
مخلوق من ! هر دردی را درمانی است و این تو هستی
که که باید درمان درد ها یت را بجویی .
از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانایی بخشد
خدا پاسخ گفت :
آفریده من آنچه که باید تکامل یابد روح توست جسمت تنها قالب گذراست
از خدا خواستم تا به من صبر عنایت کند
خدا پاسخ گفت بنده قدرتمند من !صبر حاصل سختی است عطا شدنی نیست بلکه آموختنی
است
از خدا خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد
خداوند پاسخ گفت :
نازنیینم من به تو موهبت بسیار بخشیدم شاد بودن با خود توست
از خدا خواستم تا رنجهایم را کاستی دهد
خداوند پاسخ گفت :
مخلوق صبورم بهای رنج تو دوری از دنیا و نزدیکی به من است
از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد
خدا وند پاسخ گفت
پرورش روح تو با تو اما آراستن آن بامن
از خدا خواستم تا ازلذایذه دنیا سرشارم سازد
خداوند پاسخ گفت :

من به تو زندگی بخشیدم بهره مندی ازآن با تو
از خدا خواستم تا راه عشق ورزیدن را به من بیاموزد
خداوند پاسخ گفت
اشرف مخلوقات من بالا خره دریافتی که چه از من بخواهی
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 14:17  توسط معصومه  | 

داستان سگ باهوش را توی پست قبلی بخونید نظر یادتون نره
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 13:40  توسط معصومه 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت . 
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. 
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم. 
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!! 

 نتیجه اخلاقی : اول اینکه مردم هرگز از چیزایی که دارن راضی نیستن. 
و دوم اینکه چیزی که ما اونو بی ارزش میدونیم واسه خیلی ها یه آرزو به حساب میاد.
سوم اینکه بدونیم دنیا پر از این تناقضات.
پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی رو درک کنیم و مهمتر اینکه قدر
 داشته هامون رو بدونیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 13:35  توسط معصومه  | 

مهرآفرينا! سجاده ام را به سمت قبله نياز مي گشايم تا ذره ذره وجودم را به معراج نگاهت، پرواز دهم به ركوع مي روم تا بزرگي ات را به ياد بياورم و به سجده مي افتم تا بر بندگي ام مهر عشق بزنم… چه آرامش پايان ناپذيري در نگاه توست چه لحظه هاي مهرافروزي در ذكر ياد توست… پروردگارا! دستان دعايم را به عرش الهيت برسان و دلم را به حلاوت عشقت هدايت فرما
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 15:38  توسط معصومه  |