تبليغاتX
mehrezamini - برای آخرین بار

mehrezamini

مهر زمینی

برای آخرین بار

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند .آن ها عاشقانه یکدیگررا دوست داشتند.
زن جوان : خواهش می کنم ميشه يه كم يواش تر بري ! من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب اما اول باید بگویی خیلی دوستم داری!!
زن جوان: دوستت دارم حالا می شود یواش تر برونی؟!
مرد جوان : مرا محکم بگیر.
زن جوان : خوب حالا می شه یواش تر بری؟!
مرد جوان: باشه به شرط این که کلاه کاسکت مرا بر داری و روی سر خود بگذاری. آخه نمی تونم راحت برونم .اذیتم می کنه!

***

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سيکلت با ساختمان حادثه آفريد. در اين حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور رخ داد یکی از دو سرنشینان زنده ماند و ديگری در گذشت.
مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود.پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 13:53  توسط معصومه